|
به نام خدا
ناله خیزد ز دلم گاهی و آهی گاهی چون به خاطر گذرد یاد نگاهی گاهی گل مریم باد سرد خزانی گلبرگ های گل مریم را به آهستگی تکان داد. مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد خزانی به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد. پرنده ی زیبا با دل کوچک و پر تپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به مریم رساند و ناله و زاری آغاز کرد: ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟! من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم؟ بیچاره گل مریم.. شبنم خزانی را از دیده فرو بارید و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت و گفت: هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت ببری. دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پر پشت در حالیکه از شدت تاثر چین و چروک صورتش دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابر دیدگان دریده و اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد: عمر تو با سپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم. به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم و از معشوقت جدا می کنم و به کسی که می خواهد تو را به دخترک زیبا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم می کنم. باغبان دسته گل مریم را به من داد. ولی هنوز در فراق بلبل شبنم های خزانی از چهره ی گل بر دست های من چکید و مرا به یاد اشک های گرمی که شبی او از دیدگان زیبایش افشانده بود می افکند. نگاهی به گلستان کردم باغبان پیر در آن دور دستها مشغول کندن چاله ی کوچکی بود و با خود می گفت: ای بلبل زیبا ای عاشق بیچاره تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام دیگر به خواب ابدی فرو رفتی...
آن یار کز او خانه ی ما رشک پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود از چنگ منش اختر بد مهر به در برد آری چه کنم؟! گردش دور قمری بود خود را بکش ـ ای بلبل!ـ از این رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود عذرش بنه ـ ای دل!ـ که تو درویشی و او را در مملکت حسن سر تاجوری بود اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود خوش بود لب آب و گل و سبزه ولیکن افسوس! که آن سرو روان رهگذری بود.. تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود
آی ساده دل... صد دفعه گفتم من به تو که عاقبت نداره عشق با اینکه قلب خسته ام با جون و دل واست نوشت.. روی دریا خونه ساختی ساده دل خیلی دیر یارو شناختی ساده دل تو قمار ناگوار عاشقی همه ی هستیتو باختی ساده دل منم اون عاشق دیوونه ی اون که اومدم باز در خونه ی اون اما اومدم تا نفرینش کنم نفرینمو به قلب سنگینش کنم آی ساده دل... اما نفرین که کار قلب تو نیست تو برو با خط قلبت بنویس که دیگه تنهاییام پایون نداره آخه درد تنهایی گلایه نیست...
خاکستر ذهنم... زیر خاکستر ذهنم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز. یادگار است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز. عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد. غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز! گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد. گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز. گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز. گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت... سالهاست که از دیده برفتی لیکن دلم از مهر تو آکنده هنوز. دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است. زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست. در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز. در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز. آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز...
هنگامی که بلبل افسرده از جور خزان به پای گل خاک بر سر می ریزد هنگامی که کبوتر پر شکسته در آشیان از ستم زمانه می نالد هنگامی که پروانه سوخته بال با تشنج و اضطراب در راه شمع جان می سپارد در آن هنگام مرا یاد کن! هنگامی که آبشار چون عاشق زار زمزمه می کند هنگامی که جویبار چون اشک بیچارگان جریان می یابد هنگامی که ابر در فراق یار می گرید در آن هنگام مرا یاد کن! هنگامی که در تاریکی شب ستارگان در اعماق فضایی آرام می درخشند هنگامی که مرغک بینوا با نوای شور انگیز احساسات خود را تعبیر می کند هنگامی که نغمه های جانسوز موسیقی از هر سو به گوش می رسد در آن هنگام مرا یاد کن! هنگامی که ابرهای سفید چون نقاب مهوشان چهره آسمان را می پوشانند هنگامی که طبیعت قطرات شبنم را چون گلاب بر رخ لاله می پاشد هنگامی که آسمان چون ستمدیدگان می گرید و مینالد و می خروشد در آن هنگام مرا یاد کن!!!
ای دل ازت خسته شدم تو هم با این عاشقیات بس کن دیگه تمومش کن چقد بلا سرت بیاد من که گناهی ندارم منو یه عشق سینه سوز دل گفتم عاشقی نکن گوش نکردی حالا بسوز تو هم یکی مثل همه... نه خیلی بد تر از همه! منو به آتیش کشیدی آخه گلم این حقه منه؟! الهی خوش باشی گلم پیش هرکی خوشی برو.. منم میرم تو خلوتم چه تنهایی دلم برو.. نمی تونی ازم بخوای که تو رو دوست نداشته باشم اگه تو نمی خوای برو عمرا کاری داشته باشم اون روز که پیدا کردمت گفتم آخیش چه با وفاست اما حالا حتی دیگه جواب حرفام با خداست... ای دلم عاشقی نکن کار تو عاشقی نیست فال تو یه حسرته تو قلبش واسه تو جایی نیست بمیرم من برات دلم می دونم که سخته برات ولی بازم طاقت بیار چرا می لرزه صدات نمی تونی ازم بخوای تو رو دوست نداشته باشم اگه تو نمی خوای برو عمرا کاری داشته باشم تو دل تو زیادیه جا برای این و اون هرکسی از راه می رسه جا می گیره تو دل تو انگار که دیگه این وسط فقط من زیادیم میخوای که بس کنم باشه فهمیدم که زیادیم...
آخ امان از این دلم حرف منو گوش نمیده خودت بیا بهش بگو منو نمی خوای دیگه چاره ای نیست انگار دلم باید رو تو پا بذارم این جزئی از عاشقیه که تو رو تنها بذارم اگه بری منم میرم و دیگه بر نمی گردم باور کن نباشی یه کوه یخ سردم این دل که می بینی دیگه دل قدیم نیست باور کن نباشی دنبالت نمی گردم دارم میرم دارم میرم دل تو رو تنها می ذارم دنبالم نیا دیگه حوصله ی تو رو ندارم هرچی می کشم دیگه از دست تو ا دیگه دلم چرا نمی ذاری منم مثل همه ساده برم هرچی می سوزم و صدام در نمیاد کافیه تصمیممو گرفتم تنهات می ذارم دلم انقده بهونه نگیر نگو که تنها می مونی عاشقی هیچ خبری نیست آخرش تنها می مونی بهتره تنها بمونی تنهایی خیلی بهتره اونوقت کسی نیست که بترسی پیشت بمونه یا بره...
واسه چی عاشقش شدی... این دل سپردنت چی بود؟ واسه چی عاشقش شدی؟ مگه کی بود مگه چی بود؟ نونت نبود آبت نبود کسی که تو خوابت نبود رفتی و دل بستی بهش دیدی که بی تابت نبود؟ دیدی که از تو دل برید رحمی به حال تو نکرد خودش بهت گفت که میره پس نرو دنبالش بگرد... مگه باورت نداشتم؟ مگه آخرش خودم رو پای باورم نذاشتم! مگه هر نفس نخواستم تو رو هم نفس بدونم چی شد اون صدا که باید حالا با خودم بخونم...! بذار برم... تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم...؟! تنها... یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ما بیشتر زنده نیست. یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دوتا خط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسن... یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه ی خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هرچه عاشق تری تنها تری...
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چندتا دوستم داری یه عدد بزرگ می گفتم! ولی وقتی تو ازم پرسیدی چندتا دوستم داری گفتم یکی! می دونی چرا؟! چون بزرگترین و قوی ترین عددیه که می شناسم! دقت کردی که قشنگ ترین و عزیزترین چیزهایی که تو دنیا هستند یکی اند! ماه خورشید زمین خدا پدر و مادر همه یکین. تو هم یکی هستی. وسعت عشق من به تو هم یکیه. پس این رو بدون از الان تا همیشه یکی دوست دارم...
کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت...
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین منه خسته به غیر از غم دوست ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر که در این شهر طبیب دل بیماری نیست...
هیچ کس با من در این دنیا نبود هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دل خون نبود هیچ دردی را نکرد از من دوا جز خدای من خدای من خدا...
یه روز از روزها که می رفت آدمکی غمگین و تنها در کنارش نهری می خوند شعر تنهایی فردا آدمک فهمید که این نهر مثل اون تنهای تنهاست فهمید اونم اسیره اسیر زندون غمهاست دوتا تنها که می رفتن تا دستای همو بگیرن ناگهان گودال بی رحم اونا رو از هم جدا کرد اونا فهمیدن که بازم مثل هم تنهای تنهان...
|
About
Home
|